X
تبلیغات
آستان جانان

سلام به همه دوستان عزیزی که به وبلاگم سر می زنند بعد از یه غیبت خیییییییییلی طولانی اومدم در خدمتتون با یه پست متفاوت ...

خب دوستان خیلی دوست دارم بدونم از دید شما زیباترین غزلی که از حافظ به گوشتون رسیده چی هس؟

اگه کسی  خاطره ای هم با اشعاره حافظ داره خیلی خوشحال می شم بشنوم اگر چه که

شعر حافظ همه بیت الغزل ...




تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 | 18:15 | نویسنده : سهیلا |

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست

در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست

چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینان

همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست

روی تو مگر آینه لطف الهیست

حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست

نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم

مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست

از بهر خدا زلف مپیرای که ما را

شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست

بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز

در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست

تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است

جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست

دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آر

گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت

در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت

با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

در صومعه زاهد و در خلوت صوفی

جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ

فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست



تاريخ : دوشنبه چهارم آذر 1392 | 23:35 | نویسنده : سهیلا |

 کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی مهربان تر بودیم
کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائی هم
یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم راز این رود حیات
که به سرچشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
قبل از آنی که کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند
همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم
کاشکی ، واژه درد آور این دوران است
کاشکی ، جامه مندرس امیدی است
که تن حسرت خود پوشاندیم
کاش می شد که کمی
لااقل ، قدر وزن پر یک شاپرکی
ما ، مسلمان بودیم ...

شعر از : کیوان شاهبداغی



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 | 21:23 | نویسنده : سهیلا |

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی


تاريخ : شنبه بیستم مهر 1392 | 21:29 | نویسنده : سهیلا |

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

 

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

 

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

 

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد

 

قیصر امین پور



تاريخ : سه شنبه نهم مهر 1392 | 21:24 | نویسنده : سهیلا |

باسلام به همه دوستان خوبم امیدورام همگی شاد و سرحال باشید

راستش قسمت شد چن روزی و برم دست بوسی امام رضا (ع) دلم نیومد حلالیت نطلبم...

ازهمه عزیزا ن می خوام که حلال کنن هر خوبی و بدی که دیدن ایشالله بتونم برم اونجا و واسه همگی دعا کنم ...

ممنونم




تاريخ : پنجشنبه هفتم شهریور 1392 | 17:43 | نویسنده : سهیلا |
"تقدیر آستان جانان"

خدایا شاید خیلی ضعیف تر از آن باشم که بخواهم ازاین شب عزیز حرفی بزنم شایداصلا صلاحیت این رانداشته باشم از شبی که قرار است صلاحم رقم بخورد حرف بزنم خدایا چه شبهای قدری که تو صلاحم رارقم زدی  و من با سرنوشتی که تو برایم رقم زده بودی بازی کردم  چه جاها که تو صلاح میدانستی ومن بالجبازی تمام بر سر خواسته هایم ایستادم چه زمانها که میدانستم "عاقبت منزل ما وادی خاموشانست"وباز به دنبال لذت های خویش مستانه رفتم اما بازتو باامید تمام درهای رحمتت را به رویم باز کردی وبنده نوازی کردی مولای من !

 شکر بابت همه مهربانی هایت... "چه شکر گویمت ای کارسازبنده نواز؟!"

اما آن همه خوبی های تو مرا از انجام کارهای بدی که تو از من می دانی باز نداشت وعجیب تروشگفت انگیزتراین آنست که تو باز هم لطف و کرمت را بر من دریغ نکردی و گفتی "صدبار اگرتوبه شکستی باز آ".

باز شب قدر شد بازهم شب سرنوشت باز هم شب تقدیر بازم  پشیمانی من و بخشش تو خدایا ! نشد شب تقیر بشه ومن گناه کار نباشم نشد شب بخشش بشه و نیاز مند نباشم  همیشه شرمنده ام همیشه گناه کار،نمیدانم از کدام گناهم شروع کنم برای کدامش طلب آمرزش کنم نمیدانم لیاقت بخششش را دارم یا نه!

 خدای من  !

خدایا  دانم که گنه کردم  دانم که سیه کردم دانم که پرونده اعمال ندارم دانم که توبه کردم و عهد شکستم اما خدای من همیشه نیازمندم مگر من  به جز خانه رحمت تو کجا دارم که برم ؟؟بهتر از تو چه کسی پیداکنم؟جز تو به که روی اورم ؟

 خدایا تو بندگانت را به قبول توبه وانابه عادت داده ای و به اندک عمل صالحی از انها خشنود وراضی هستی واجابت دعارا برانها ضمانت کرده ای باز هم آمده ام که تقدیرم را بامهربانی  خودت گره بزنی دیوان قضایم رابا فضل خودت رقم بزنی، مرا راهنمایی کنی و راهنما برایم قرار بدهی وبرای رسیدن به هدفهایم مرا محتاج به خلقی که محتاج  نصرت و عطای تواند نگردانی.

مولای من تو غفور و بخشنده ای گناهانم را بریز و آبرویم را نریز مولای من با من با موحبت خودت برخورد کن نه با عدل خودت..

الهی امین ...



تاريخ : جمعه چهارم مرداد 1392 | 23:6 | نویسنده : سهیلا |
راستش امروز با یکی از دوستان اهل دل و اهل قلم رفتم حافظیه خیلی ازحضورش استفاده کردم با اون  معرفت وصمیمیت همیشگی واسم حافظ خوند یه تفالی هم زدیم به حافظ که این شعر زیر اومد دلم نیومد نذارمش تو یه تماشاگه راز:

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی




برچسب‌ها: حافظ

تاريخ : دوشنبه دهم تیر 1392 | 21:18 | نویسنده : سهیلا |

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز ،تنها دو روز ِ خط نخورده باقی مانده بود
پریشان شد ، اشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزها بیشتری از خدا بگیرد

داد زد ، بد و بیراه گفت و خدا سکوت کرد ...

جیغ زد و جار جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد ...

اسمان و زمین را به هم ریخت،خدا سکوت کرد ...

کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد

دلش گرفت ، گریست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت :

عزیزم ، اما یک

روز دیگر هم رفت

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی

تنها یک روز دیگر باقیست ،بیا لااقل این یک روز را زندگی کن

لا به لای هق هقش گفت :

اما با یک روز ... چکار میتوان کرد ؟

خدا گفت :

ان کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته است

و ان که امروزش را در نمیابد هزار سال هم به کارش نمی اید

انگاه خدا سهم یک روز را در دستانش ریخت و گفت :

حالا برو و یک روز زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید

میترسید حرکت کند میترسید راه برود می ترسید زندگی از لابه لای انگشتانش بریزد...

قدری ایستاد بعد با خودش گفت:

وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد .بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم

ان وقت شروع به دویدن کرد

زندگی را به سر و رویش پاشید

زندگی را نوشید

و زندگی را بویید

چنان به وجد امد که دید میتواند تا ته دنیا بدود

میتواند بال بزند

میتواند پا روی خورشید بگذارد

میتواند ...

در ان روز اسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید

روی چمن خوابید

کفش دوزکی را تماشا کرد

سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به انهایی که او را نمیشناختند سلام کرد

و برای انها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان یک روز اشتی کرد

خندید

سبک شد

لذت برد

سرشار شد

بخشید

عاشق شد

عبور کرد

و تمام شد

او در همان یک روز زندگی کرد...



تاريخ : سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 | 20:24 | نویسنده : سهیلا |
خدایا...

باز هم جریان آنطور که من خواستم پیش نرفت

باز هم شکست...

باز هم درب بسته...

باز هم موج منفی...

باز هم ....

بازهم من خواستم و تو نخواستی...

باز هم دل من رضا شد و رضای تو در آن نبود....

باز هم...

خدایا... حداقل چیزی بگو که جانم از این غم رها شود....

قرآنت را باز می کنم ... چه محکم پاسخم گفتی عزیز :

"فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ "وَلَا تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَى وَهُوَ مَکْظُومٌ"

پس در[ امتثال ]حکم پروردگارت شکیبایى ورز،

و مانند همدم ماهى[ یونس ]مباش ، آنگاه که اندوه زده ندا درداد.



تاريخ : شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 13:49 | نویسنده : سهیلا |